پارت پنجاه و سوم :

دقیقا زیر پای خودم سمت در راننده چاهی عمیق حفر بود. وقتی یاسر آمد تا چرخ جلو را بررسی کند در آن افتاده بود. از علف‌های دور و بر مشخص بود رویش را عمداً پوشانده بودند و یاسر صاف داخل چاه افتاده بود. جیغم در چاه اکو شد: یاس!
سویل گفت: چی شده؟
یاسر میانه ی راه به ریشه ی درختی که از زیر زمین رد شده بود چنگ زده بود و ته چاه نیفتاده بود. ته چاه بوی گندی بالا می‌زد. بینی ام را گرفتم: وای خدا. بوی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    راستی عزیزم میشه بدونیم رمان چند پارته؟

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    زیادع عزیزم من نشمردم. چون از پی دی اف تیکه تیکه وارد میکنم

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    1

    چقدر عااالیییی😍😍 پس فعلا هیجان خونمون نمیفته😁♥️ خسته نباشی💖

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    این هیجان تا اخر ادامه دارد....😈

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    دقیقا منم دوست دارم طولانی باشه

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    این هفت خبیث زیادی دیوونه س🥲 آخه کدوم اتاق فراری در این حد به مرگ نزدیکه؟ رحم کن داداش🥲

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    چرا نزدیک به مرگ؟ خود مرگگگه. این مرتیکه هم میخواد اینارو بکشه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!